![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
شعر از خودم...
عجب معمای پیچیده ایست که تو می خندی و من متولد می شوم تو سکوت می کنی و من می میرم نمی دانم با زخم سکوتت بمیرم یا با برق نگاهت متولد شوم تو چه ترسناک می خندی و من چه دردناک پس از ان باید بمیرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 18:17 توسط مجید |
|
|
شعر از خودم...
رويت را از من برميگرداني و نگاهت را بر سنگي خام زوم مي كني تو قاتلي مطلقي و من مقتولي نسبي نگران نباش روزی آرام و بتدريج به جاي نگاهت سر بر سنگي خام خواهي گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10:25 توسط مجید |
|
|
سلام به همه دوستاي خوبم با عرض پوزش امروز شعری رو به عنوان((عاشق درمانده )) براتون گذاشتم که واسه یکی از بچه ها نوشتم ببخشید زیاد مرتب نیست آخه اصرار داشت که حتما براش بنویسم و یه شعر کوششیه. ... در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 13:32 توسط مجید |
|
|
شهادت شیر مرد بی بیم و بی ضعف و بر صبر و فاتح خیبر بر یاران مهربان و صدیقان وفادارش تسلیت باد شعر سپیدیست تحفه این حقیر ، عرض ارادتی به محضر دروازه علم شهر نبی که می تونیدادامشو تو قسمت ادامه مطلب بخونید: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 شهریور1388ساعت 18:1 توسط مجید |
|
|
به نام معبود
به نام معشوق به نام خدا در كدامين گوشه دنيا مي توان سرودي خواند كه باد آن را نبرد وساعقه آتشش نزند و باران خيسش نكند بي گمان هر گز نتوان اين سرود را خواند چون در اين زمانه عشق را بايد ‹‹ در پستوي خانه نهان بايد كرد ›› تمام عشق هاي زميني به زمينت خواهند زد پس به آسمان بيانديش ****** شعر زیر هم قشنگه نمی دونم از کیه که براتون گذاشتم امروز فردای دیروز است و دیروز فردا و تو بهانه هر روز من برای زندگی بااین حال امروز بیشتر از هر روز دوستت خواهم داشت تا نه حسرت دیروز را بخورم که رفت ونه وعده فردا را ... که شایدهرگزنیاید.... آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،زندگی به رنج كشیدنش می ارزد. "شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 10:5 توسط مجید |
|
|
آزادی را فریاد کن
ارنستو چه گوارا تنها یک نام نیست٬ یک نشان است. نشانی برای تمامی آدمیانی که درصدد برقراری آزادی هستند. زندگینامه انقلابی دکتر چه گوارا مبارز بین المللی ( در ادامه مطلب ) « ارنستو چه گوارا» که نام کامل او «ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا» و او را به نام «چه» می شناسند در سال ۱۹۲۸ در آرژانتین به دنیا آمد.در خانواده ای متوسط و با گرایشات چپ گرایانه... واگر خفه ام كنند سازش نخواهم كرد و ايمانم را قرباني مصلحت نميكنم *چه*
دستم بوی گل میداد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 23:6 توسط مجید |
|
|
شعر از خودم... ديگر براي من روز يا شب بودن فرقي نخواهد كرد وقتي تو براي من جز سياهي نمي خواهي ديگر نگو سيگارت را نكش بگذار بكشم اين ماشه لعنتي هفت تير را كه بر شقيقه ام به انتظار مانده چه تفاوتي مي كند خنديدن تو با گريستن من به همان اندازه كه رفتن تو و مردن من...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:2 توسط مجید |
|
|
شعر از خودم...
زتدگي نمرده است آري آري!!! زندگي نمرده است زندگي درون قلب من وتو به خواب رفته است درخت به يمن زنده بوده من و تو زنده است و آسمان ستاره هاي خويش را به سينه اش گرفته است نمي شود كه بي بهانه زندگي نكرد نمي شود كه بي بهانه مرد نمي شود كه بي بهانه حسرت زمانه خورد من و تو بهانه ايم براي زنده بودن زمين من و تو كه بهترين بهانه ايم چرا شكسته ايم زندگي نمرده است حس زندگي درون قلب من وتو شكسته است...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:3 توسط مجید |
|
|
به نام معبود به نام معشوق به نام خدا . . . سلام به همه دوستانی که منو با برگ سبز نظرشون خوشحال می کنن و دوستانی که از این برگ نیز دریغ می ورزند.... **--**--//-----//--**--** از امروز به بعد فقط از شعر ها و متن های خودم توی وبلاگ استفاده می کنم اینم به خاطر گل روی دوستانی که اینو از من خواسته بودند.
هیچ فکر کرده ای
حالا که تو ////////////////////////////////// ////////////////////////////////// ///////////////////////////////////// وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد من عاشق چشمت شدم نه عقل ماند و نه دلی چیزی نمی دان از این دیوانگی و عاقلی...
****//////****//////****//////****//////**** کافی ست تنها لحظه ای
****////****/////*****////****/////***//////****/////***** تفاهم من وتو باغ نیست، جنگل نیست تفاهم من وتو برگ سبز درویش است در استتار غروب عفونت همه آبهای راکد را بیا گریه کنیم... **محمد علی بهمنی** ***---***---***---***---***---***---***---***
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 خرداد1388ساعت 16:7 توسط مجید |
|
|
فریدون مشیری ُشهریار و سهیل محمودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 21:46 توسط مجید |
|
|
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه...!!!نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 دی1387ساعت 17:19 توسط مجید |
|
|
تو مرا می شکنی و
بر پیکر تکیده ی احساسم با تیغ زبانت زخم می زنی تو قلب کوچک و بی پناهم را زیر گام های سنگین سخنانت له می کنی و من پناهی جز خلوت شب هایم با او - یگانه ی هستی - نمی یابم تا چند زجور کلامت در پستوی کوچک تنهایی خود پنهان شوم و تا کی زخم سخنت را بر تن رنجور احساسم تحمل کنم ؟ این فرسوده ی خسته ی همیشه تنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 دی1387ساعت 17:0 توسط مجید |
|
|
من تو را مي خواهم تا كه پرواز كنم اوج اين خاطره را ساز كنم خانه ي كهنه ي دل را به تو نوساز كنم سفر عشق بدين گونه من آغاز كنم بال پرواز خودم باز كنم با تو پرواز كنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 دی1387ساعت 16:58 توسط مجید |
|
|
مرا ميبيني وهردم زيادت ميكني درد م ترا ميبينم وميلم زيادت ميشود هر دم
به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سرداري به درمانم نمي كوشي نمي داني مگر دردم شبي دل را به تاريكي ززلفت بازمی جستم رخت مي ديدم و جامي هلاهل باز ميخوردم كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب راو جان و دل فدا كردم;ha . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 12:50 توسط مجید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آذر1387ساعت 0:4 توسط مجید |
|
|
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست پر می کشی و وای به حال پرنده ایی کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست ایینه ایی و اه که هرگز برای تو فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست ***/***/***/***/***/***/***/*** دلباخته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 18:4 توسط مجید |
|
|
سلام اگه تو این مدت نتونستم بهتون سر بزنم منو ببخشید به جون خودتون خیلی گرفتار بودم سعی می کنم از امروز به بعد به روز باشم
شما هم کم لطفی نکنید منتظر نظرات خوبتونم
مرسی
.
.
.
آنكه تمام درها را ، همه جا و در تمام جهان ها به رويتان مي گشايد ، عشق است
////////
![]() هــــــــــــی! غــــــــــــــــم! دلم زخمی است ... بیا و ناخن های پنج سانتی ات را بگیر ... تا دیگر با کشیدنشان بر دیوار دلم صداهای آزار دهنده بلند نشود ...
دیگر به هیچ کس فکر نمی کنم حتی ؛ خ و د م
////////////////////////////////////////////////////////
انتظار بیهوده است... مدادم را بر می دارم و تمام تو را خط می زنم. گم می شوم و شروع می کنم به شمارش حلقه های دود سیگار و خاکستر می شوم . - - - - - - م . ف : چه کسی در عمق نگاه من درد را دیده ؟ حالم که بد می شود , چیزی جز بغض و حسرت برایم باقی نمی ماند. م . ف : این روزها تلفنم هم زنگ نمی خورد. ////////////////////////////////////////////////////
بودنت را کنار نبودنت می گذارم
زیاد هم فرقی نمی کند...
من همانم *********************
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:0 توسط مجید |
|
|
. . . . . . . هیچ!!! گاه باید حرف را هم مثل بغض قورت داد ...! ********** تو مرا فریاد کن ای همنفس این منم آواره فریاد تو این فضا با بوی تو آغشته است آسمانم پر شده از یاد تو ************* هیچ کس اشکی برای ما نریخت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ... *************** سکوت کردی از دستت افتادم هیچ جاذبه ای مرا بخود نمی گیرد...!!! ******** هر لحظه دانه اندوهي است ****** اين روزها ******* رگ آرزوها خواستم از امید بنویسم حالا مرثیه شده ام ************ چیزی را در من آتش می زنی! قلبم آشوب می شود! فاصله می گیری.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 8:0 توسط مجید |
|
|
چقدر حقيرند مردماني که نه جرات دوست داشتن دارند و نه اراده ي دوست نداشتن و نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 19:10 توسط مجید |
|
|
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
از سنگهای سر راه می توان پلکان ساخت .حتی در کوچه ی بن بست نیز راه آسمان باز است فقط باید پرواز را آموخت.
كنار آشيان تو من آشيانه مي كنم فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي ؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم...
می خواهم فراموش کنم تمامی خاطراتم را گوشه ای تنها می نشینم ذهن خسته ام را می جویم تمامی گذشته را از نو مرور می کنم چه ان زمان که تو نبودی و چه ان زمان که بودی و حتی خاطرات بعد از رفتنت را همه را می جویم و از سر مرور می کنم گاهی لبخند است گاهی اشک گاهی شادی و گاهی غم خاطرات را در میان ذهنم جمع می کنم و مانند کوهی زباله همه را می سوزانم از دودش می سوزم اشکم سرازیر می شود حال من مانده ام و خدای خودم وکودکی که از نو پا می گیرد... با خاطرات تو.....و یاد تو ....
کجایی ای تنها حقیقت راستین من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت ، نمی توانم به سویت بیایم بالهایم شکسته اند و پاهایم بسته حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم.....میروم....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 تیر1387ساعت 0:29 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |