![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
باورت می شه تو دنیا هیچ کس رو نداشته باشم
وقت تنهایی و غربت مرهمی نداشته باشم باورت میشه دل من معبد عشق تو باشه قبله گاه ارزوهام صورت ماه تو باشه اتش عشق تو هر شب تو دلم زبونه داره دل تنگم واسه چشمات یه سبد ترانه داره وقتی شب می یاد ستاره پا روی دلم می زاره با دو دست مهربونش مرهم رو زخمم می زاره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 12:28 توسط مجید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 12:17 توسط مجید |
|
|
_____*#######* ___________________#
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 12:17 توسط مجید |
|
|
الو... اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو.... خدایا! این روزها هر کس رو که می بینم وقتی هم که آخر سر به عزیز دلم می گم که ترکم نکن بهت
الو الو الو ...
بازم مثل همیشه پارسای دلتنگ تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 12:5 توسط مجید |
|
|
چقدر دلم تنگ است و چه سنگین و بی رحم اند این ثانیه ها هر کدام به سنگینی آواری بر روی سینه ام با هر ثانیه زل می زنم به عمق چشمانت که هرگز ندیده ام . چشمانی که ناخودآگاه مستم کرده اند .ثانیه ها در گذرند . و ساعتها از پی دقایق رهسپارند روز ها می گذرند اما هنوز دستانم دستان سبزت را جستجو می کند چه بگویم از درد درونم ، چه بگویم از رنج دوریت چه بگویم ای مست مست خورشید ، ای مست مست امید ،از خمار چشمانت مرا باده ایی بنوشان ، چه بگویم ای مست مست خدا ،از زلال نگاهت سیرابم کن و از نور وجودت بر تیره بختی ام بتاب ، ای از نسل آفتاب این روزها نای زنده ماندنم نمانده است چگونه بی تو زجر زنده مناندن بکشم . کجایی؟ نیستی؟تا کی در پشت پنجره رو به انتهای جاده انتظار بنشینم . تاکی تو را بخوانم ، تاکی جستجویت کنم چگونه احساسم را در این فراق وصف کنم ، مگر تو ای روشن از خدا ، ای وارث قله های معراج در وصف کوچک من می گنجی ؟ تا جمعهایی که بیاید و تدبه ایی که ترانه موزون وصل امید ماست . مگر شعر های من بی تو وزن می گیرد ؟ بیا و ترانه دلسردگی ما را موزون کن می دان بزرگی و احساس بزرگ مرا از قطره اشک های کوچک من می فهمی کدامین جمعه را قرار دیدارمان نهاده ایی ، ای از تبار خوبی ، ای از تبار عدالت ، ای خون بهای کربلا. شبهای جمعه که از گذر ثانیه های سنگین فرا رسیده است و آوار خستگی بر چهره گناهکار من بر پلکهای همیشه به انتظار نشسته ام سنگینی می کند در خستگی چشمانم صورت ماهت را نظاره می کنم ، نه نظاره نمی کنم ، احساس می کنم هرچند ز ما دوری ولی می دانم کجایی ! ... در همین نزدیکی ، درون قلب کوچک من ، میان چشمانم . آنقدر بزرگی شاید نگذاری قطره اشکهای کوچک من زمین را در حسرت دوریت به سوگ بنشیند . می دانم گناهکارترین انسانهایم اما با دستان گرمت گونه های سرد مرا بفشار و چشمان خیس مرا پاک نما.بگو که ما رابخشیده ایی بیا و بگو که دوستمان داری ، بگو انتظار تمام شد . بیا و ذوالفقارت را بردار و باذوالجناح بتاز بیا علم های ابوالفضلی را بردار ، بیا و ستاره بارانمان کن و باز تا جمعه ایی دیگر من مانده ام و دلتنگی و دوری چشمان خمار مستت و ثانیه ها و سنگینی آوارهایشان بر روی سینه ام ، من مانده ام و ترانه ایی مه هنوز از درد بی وزنی رنج می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 11:48 توسط مجید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 14:21 توسط مجید |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 14:21 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |