
![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
بیا و توبه کن مجید و بی گدار دل مده
ولی بدان من عشق را به جای آن گزیده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386ساعت 11:1 توسط مجید |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:2 توسط مجید |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 12:14 توسط مجید |
|
|
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ... می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ... بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد تقدیم به عشقم يک آرزو : فراموشم نکن !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 13:55 توسط مجید |
|
|
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود کاش....................... کاش....................... کاش.......................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 13:53 توسط مجید |
|
|
ا
از کجا آغاز کنم ؟ روایت قصه ای که از عشقی بزرگ و با شکوه سخن می گوید داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریاهاست حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد . از کجا آغاز کنم ؟با اولین سلام به این دنیای تهی و پوچ من معنا بخشید و دیگر عشقی به جز او در قلبم جای نخواهد گرفت او به زندگیم پای نهاد و به آن لذت بخشید او قلبم را سرشار می کند سرشار از لذت هایی که بس بی نظیرند سرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی
او جام روانم را از فراوانی عشقش لبریز می سازد و این گونه است که هر کجا پای می گذارم دیگر تنها نیستم آخر با همراهی چون او چگونه می توان تنها بود ؟ و من هرگاه دستانش را جست و جو کنم همواره در کنار من است
این عشق چقدر دوام خواهد داشت ؟ آیا هرگز می توان آن را با گذر ساعات سنجید ؟ اکنون پاسخی ندارم . تنها می توانم بگویم که تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند نیازمند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد ماند . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 13:51 توسط مجید |
|
|
تقدیم به عزیزترینم : سارا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 13:31 توسط مجید |
|
|
وبلاگ من
![]() خانه وبلاگ بايگاني شده ها ايميل من نویسندگان وبلاگ * نینا آرشیو شده ها اردىبهشت ١٣٨٦ لینک دوستان
وای که چقدر امروز حالم خوبه.................خدایا شکرت.امروز بیشتر وقتم رو با عشقم گذروندم.باهاش حرف زدم.واسش درددل کردم و تا میتونستم صورت ماهش رو نگاه کردم که تا زنده ام از یاد نبرمش.البته روزی که از یادم بره دیگه من مردم.خدایا مواظبش باش.جز تو به هیچکی نمیدمش.خودت میدونی که بیشتر از جونم دوسش دارم و نمیخوام یه لحظه هم ازم برنجه یا دل نازش ناراحت بشه.به من هم کمک کن که همینطور عاشقش بمونم و اونی باشم که دوست داره............... پيام هاي ديگران ( 1 نظر ) link يكشنبه، 23 اردىبهشت، 1386 - نینا
دلم داره از غصه میترکه.میخوام داد بزنم و های های گریه کنم.ولی دیگه حتی اینکارم برام سخت شده.خیلی سخته........به خدا عذابه این همه سرگردونی...........از خودم بدم میاد انقدر ضعیف شدم که فکر میکنم فقط دارم نفس میکشم و محکومم که زندگی کنم.همه میگن بیرون از خودت شادی رو جستجو نکن اون در درونته اما وقتی حتی خودت رو گم کردی و از یاد بردی چطوری میتونی شاد باشی ...............خدایا کمکم کن که جز تو هیچکی رو ندارم. دلخوشی تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغهای قدیمی خاطره خاموش شود.خودم شعر های شبانه اشک را فراموش نکنم.خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم.حالا نه گریه های من دینی به گردن تو دارند و نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای و تنها ارزوی سادهام این است که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها بگویی:(یادت به خیر!نگهبان گریان خاطره های خاموش)همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته دل بی درمانم کافی بود.هنوز هم جای قدم های تو بر چشم همه ترانه هاست هنوز هم همنشین نام و امضای منی.دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است همین تبلور بغض. خداحافظ برای تو آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید این قدر آیینه ها را به رخ من نکشید این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
افسوس !!! من با تمام خاطره هایم ... از خون که جز حماسه خونین نمی سرود ...! از غرور ... غروری که هیچ گاه خود را چنین حقیر نمی زیست ... در انتهای فرصت خود ایستاده ام !!!
آخرین حرف من این است زمینی نشوید فقط ... از حال زمین
مانده ام در کوچه هاي بي کسی مردمان خاکسترم را باد برد بی خبرم نگذارید
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 11:57 توسط مجید |
|
|
دلم می خواهد تا روزی که مردگان از خواب بیدار می شوند برایت حرف بزنم و تمام حرفهایی را که به یادت جمع کرده ام برایت بگویم اما ناگهان ابرها و صاعقه ها از راه می رسند و صدایم را با خود می برند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 14:5 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |