![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
چقدر حقيرند مردماني که نه جرات دوست داشتن دارند و نه اراده ي دوست نداشتن و نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 19:10 توسط مجید |
|
|
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
از سنگهای سر راه می توان پلکان ساخت .حتی در کوچه ی بن بست نیز راه آسمان باز است فقط باید پرواز را آموخت.
كنار آشيان تو من آشيانه مي كنم فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي ؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم...
می خواهم فراموش کنم تمامی خاطراتم را گوشه ای تنها می نشینم ذهن خسته ام را می جویم تمامی گذشته را از نو مرور می کنم چه ان زمان که تو نبودی و چه ان زمان که بودی و حتی خاطرات بعد از رفتنت را همه را می جویم و از سر مرور می کنم گاهی لبخند است گاهی اشک گاهی شادی و گاهی غم خاطرات را در میان ذهنم جمع می کنم و مانند کوهی زباله همه را می سوزانم از دودش می سوزم اشکم سرازیر می شود حال من مانده ام و خدای خودم وکودکی که از نو پا می گیرد... با خاطرات تو.....و یاد تو ....
کجایی ای تنها حقیقت راستین من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت ، نمی توانم به سویت بیایم بالهایم شکسته اند و پاهایم بسته حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم.....میروم....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 تیر1387ساعت 0:29 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |