![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
شعر از خودم...
عجب معمای پیچیده ایست که تو می خندی و من متولد می شوم تو سکوت می کنی و من می میرم نمی دانم با زخم سکوتت بمیرم یا با برق نگاهت متولد شوم تو چه ترسناک می خندی و من چه دردناک پس از ان باید بمیرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 18:17 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |