![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
. . . . . . . هیچ!!! گاه باید حرف را هم مثل بغض قورت داد ...! ********** تو مرا فریاد کن ای همنفس این منم آواره فریاد تو این فضا با بوی تو آغشته است آسمانم پر شده از یاد تو ************* هیچ کس اشکی برای ما نریخت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ... *************** سکوت کردی از دستت افتادم هیچ جاذبه ای مرا بخود نمی گیرد...!!! ******** هر لحظه دانه اندوهي است ****** اين روزها ******* رگ آرزوها خواستم از امید بنویسم حالا مرثیه شده ام ************ چیزی را در من آتش می زنی! قلبم آشوب می شود! فاصله می گیری.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 8:0 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |