![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
مرا ميبيني وهردم زيادت ميكني درد م ترا ميبينم وميلم زيادت ميشود هر دم
به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سرداري به درمانم نمي كوشي نمي داني مگر دردم شبي دل را به تاريكي ززلفت بازمی جستم رخت مي ديدم و جامي هلاهل باز ميخوردم كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب راو جان و دل فدا كردم;ha . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 12:50 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |