![]() |
![]() |
|
| من شبی غزل غزل می سرایمت ولی شعر پر نمی کند جای خالی تو را |
|
تو مرا می شکنی و
بر پیکر تکیده ی احساسم با تیغ زبانت زخم می زنی تو قلب کوچک و بی پناهم را زیر گام های سنگین سخنانت له می کنی و من پناهی جز خلوت شب هایم با او - یگانه ی هستی - نمی یابم تا چند زجور کلامت در پستوی کوچک تنهایی خود پنهان شوم و تا کی زخم سخنت را بر تن رنجور احساسم تحمل کنم ؟ این فرسوده ی خسته ی همیشه تنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 دی1387ساعت 17:0 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مجید امیرسرداری خود راقربانی ثانیه های خوش شما خواهم کرد تا شاید تالمی باشد بر دردهای کهنه و عمیق روحی که آمالش حاصل رنج های تاریخ انسانیت است که همچو لخته خونی قلب مرا می فشارد و به اجبار به زنده بودنم وادار می کند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اينجا كليك نكني! به سراغ چه كسي مي گردي؟ اشک اشک ابلیس |